فصد خون غرب تهران
سئو
برزگران/a>
تبلیغات
طراحی سایت
خشکشویی

انتخاب صفحه

فصد خون شمال تهران

بچه ای با پدرش میخواستند از رودخانه ای عبور کنند…

بچه ای با پدرش میخواستند از رودخانه ای عبور کنند…

بچه ای با پدرش میخواستند از رودخانه ای عبور کنند .
پـدر گفــت:دستم را محـکم بگیر
بچه گفت : نه پدر تو دستم را بگیر
پـدر گفــت : چـرا نمیخواهی تو دستم را بگیری؟
بچه گفت : اگر من بگیرم وقتی خسته شوم دستت را ول میکنم ولی اگر تو بگیری خسته نمیشوی و مرا هــرگـز ول نخواهی کرد
سالها بود که با غیرت خاصـی خودم را با انجام دقیق مراسم مذهبی به آب و آتش میزدم تا بلکه با خدا باشم . حقیقتش هیچوفت مطمئن نبودم که آیا شایسته با خدا بودن هستم یا نه ؟
تا روزیکه صدای خدا را شخصا در قلبم احساس کردم که میگوید: اگر تو مطمئن نیستی که بامنی ولی من همیشه با تو ام و بر در قلبت ایستاده میکوبم نه بخاطر شایستگی و لیاقت تو بلکه بخاطر هویت قلب پدرانه خـودم . آنوقت بود که فهمیدم فرق زیادی ست بین اینکه ما تلاش کنیم با مراسم مان به خدا برسیم یا اینکه اجازه بدهیم خدا با عمل پرجلالش وارد قلب ما بشود و بـا مـا بماند
دوست عزیز در همه همواریها و ناهمواریهای زندگی خصوصا هنگام عبور از روخانه های پر جوش و خروش شرایط سخت زندگی دستت را بخدا بـده و اجازه بده خدا دسـتـت را بگیرد. او هـرگـز خسته و نـاامید نمیشود و تـرا رهـا نخواهد کرد . جلیل سپهر

درباره نویسنده

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.