فصد خون غرب تهران
سئو
برزگران
تبلیغات
طراحی سایت

انتخاب صفحه

فصد خون شمال تهران

شهیدی ڪہ مادرش را با شالی از ڪربلا شفا داد

شهیدی ڪہ مادرش را با شالی از ڪربلا شفا داد

مادر شهید می گفت : نزدیڪ محرم بود ڪہ من پام شڪست و در خانہ افتاده بودم و دڪتر ها گفتند ڪہ بہ سختی خوب می شہ …

یڪ روز دلم شڪست و گفتم : خدایا من بہ مسجد می رفتم سبزی پاڪ می ڪردم ، فرش ها را جارو می زدم و ڪارهای هیئت را انجام می دادم … اما الان خونہ نشین شدم ….

شب بہ شهید خودم متوسل شدم و خوابم برد … درعالم خواب دیدم ڪہ محمدم با عده ای از رفقای خودش ڪہ شهید شده اند اومد و یڪ شال سبز هم بہ گردنش بود …

گفتم : مادر ڪجا بودی ؟

گفت : ما از ڪربلا می آییم …

گفتم : مادر مگر نمی بینی من بہ چہ وضعی در خونہ افتاده ام …

گفت : اتفاقا شفایت را از اباعبداللہ(ع) گرفتم … و بعد شال را از گردنش برداشت و روی پای من انداخت و گفت مادر شڪستگی پایت خوب شده … این دردی ڪہ داری بخاطر گرفتگی عضلات است …

گفت : مادر برو ڪارهای مسجد رو انجام بده …

صبح از خواب بیدار شدم و دیدم ڪہ می تونم راه برم … دخترم دوید و گفت : مادر بنشین ، پای شما شڪستہ ….

گفتم : نہ ، پام خوب شده …

خواهر شهید تعریف می ڪند : یڪ دفعہ دیدم در اتاق بوی عطر عجیبی پیچیده ، گفتم مادر چه خبره ؟ این شال چیہ ؟..

ماجرا را ڪہ برامون تعریف ڪرد باور نمی ڪردیم … گفتیم بریم نزد آیت الله گلپایگانی …

شال را خدمت آیت الله گلپایگانی بردیم ، هنوز صحبتی نڪرده بودیم ڪہ ایشان شال را گرفتند ، بوییدند و بوسیدند و شروع ڪردند بہ گریہ ڪردن …

گفتیم: آقا چی شده شما چی می دونید ؟

عرض ڪردند : این شال بوی امام حسین(ع) را می ده …

گفتیم : چطور؟ گفتند : ما از اجداد ساداتمان از مقتل سیدالشهدا یڪ تربت ناب داریم … این شال سبز بوی تربت اباعبدالله (ع) را می ده … و بعد فرمودند : یڪ قطعه از این شال را بہ من بدید وقتی من از دنیا رفتم در قبر و ڪفنم بگذارید و من هم در عوض آن تربت نابی ڪہ در اخیار ماست را بہ شما می دهم ….

 شهید محمد معماریان

منبع : ڪتاب ۵۴۰ داستان از معجزات و ڪرامات امام حسین (علیه السلام)

درباره نویسنده

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *